تبلیغات
ミ★ミ ♥ ܜܔدنیای محمدܜܔܢ♥ ミ★ミ

ミ★ミ ♥ ܜܔدنیای محمدܜܔܢ♥ ミ★ミ

کاش می شد دور گردن خیلی آدما قلاده انداخت ... هـم هویت دار می شدن هـم اینقد هآر نمیشدن

تقدیم به دوستای خوبم

یه سلام گرم تابستونی به دوستای همیشه خوبم، دلم واسه همه دوستای مجازی وبلاگم تنگ شده، میدونم خیلی کم بهتون سر میزنم منو ببخشید... دیگه فک کنم اصلا تو وب نیام، واسه اینکه نگین بی معرفتم ای دی لاینمو میذارم هرکی دوست داره اددم کنه
Idline: mohammadzk
Id insta: m_zakeri0071
من با این وبلاگ خاطره زیاد دارم، نمیتونم بی خیال دوستام شم
دوستتون دارم، ارزوم اینه همیشه خنده رو لباتون باشه...... 


+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 07:37 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



پروزه

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1394 ساعت 07:28 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



اصلا من باختم....



                       گیرم که باختـــــــــه ام !!!                       


اما کسی جرات ندارد


به من دست بزند یا از صفحه


بازی بیرونم بیندازد، شوخی


نیست مــــــــــــن شاه شطرنجم !!!


صبورم و عجول!! سنگین...


سرگردان... مغرور... 


اخلاقم گند است؟؟


به خودم مربوط است!!


غرورم از حد گذشته است؟


به خودم مربوط است!! ...


تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟


زندگی خودم است!!


از عده ای متنفر شده ام؟؟


به خودم مربوط است!!


از ناصحان خوشم نمی آید؟؟


سلیقه ی خودم است!!


صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟


خوش حالی خودم است!!


عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟


حافظه ی خودم است!!


دلم می خواهد این گونه باشم!!


مجبور به تحمل من نیستید من همینم راضیم از خودم


(گیرم که باخته ام !!! اما کسی جرات ندارد


به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد،


شوخی نیست من شاه شطرنجم !!! )


صبورم و عجول!!


سنگین...


سرگردان...


مغرور...


لجباز به مقداری زیاد ...


با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!


تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم...


آرزو طلب نمیكنم، آرزو میسازم...


لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی ،


من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ...


لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده ،


هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم...


زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !


زانو نمی زنم، حتی اگر تمـــــام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند !


مـــــــــــن زانــــــــو نمی زنـــــــــم...





+ نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393 ساعت 09:15 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



خدایا دلم گرفته...

  


از تو گفتن را دوست دارم،جان میبخشد به تن خسته ام


دلم به وسعت آسمانت گرفته معبودم...


امشب عزم دارم دلم را به رسم همیشگی برایت مشق کنم...


چه سخت است از تو گفتن در میان این واژه های گنگ و مبهم...


هر چقدر که قلم را در دستانم میچرخانم نمیتوانم واژه ها را برای از تو گفتن کنار هم بنشانم.


وسعت نام اعظمت در هیچ واژه ای نمیگنجد ،معبود آسمانیم...


دست به دامان کدام حرف و کلمه شوم برای به جا آوردن پاره ای از الطافت...


مهربان هستی...در برابرت شرمگین ترینم...


چگونه سر به آسمانت برآورم و از تو تقاضای اجابت کنم وقتی حتی به شکرانه ی ذره ای


از مهربانی هایت به سجده نیوفتاده ام...


تو از روح لطیفت در من دمیدی اما من هر چه بیشتر و بیشتر به گل نشاندمش...


به تباهی و سیاهی کشاندمش...


شرمگین ترینم فریاد رسم...


یگانه ی من ، ببخش بر من سبک سری هایم را که همواره تو غفار الذنوبی




+ نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1393 ساعت 10:00 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



همه دوستای خوبم!سال نو همه تون مبارک....

ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻘﭽﻪ ﺯﻣﯿﻦ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺏ،
ﯾﮏ ﻃﻠﻮﻉ ﺗﺎﺯﻩ ﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺨﺖ ﻫﺮ ﺩﺭﺧﺖ
ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ
ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺶ،
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻫﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ
ﻭﻟﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﺳﺖ ...
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ،
ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺭﺍﻩ ﺳﺒﺰ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭ
ﺩﺭﻭﻥ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ، ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ،
ﻭ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ: ﺑﻬﺎﺭ 

*عیدتون مبارك دوستاى گلم* ﺑﻬﺘــــــ
 ـــــﺮﯾﻦ ﺍﺭﺯﻭ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ..
ﺳﺎﻟﯽ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮕــــ ﻭ ﺯﯾﺒﺎیی ﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯿﺪ..
ﺩﻭﺳـــــ ـــــﺘﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺎﺩ..




+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت 05:21 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



دوباره همــــــــه چیز را شــــــروع میکنـم

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،

فهمیدم که بیمارم 

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق

نیاز دارم، 

تنهایی 

سرخرگهایم را مسدود کرده بود …

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با

دوستانم باشم و آنها را درآغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و

چندین شکستگی پیدا کرده بودم …

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،

چون نمی توانستم دیدم راازاشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم!

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد

که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز

با من سخن می گوید نمی شنوم …!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد

و من به شکرانه‌اش تصمیم گرفتم

از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش

برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم،

قبل از رفتنم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و

یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم

به مقدار کافی عشق بنوشم . 

 و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده

مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگیــــــــــــن کمـــــــــــانی

به ازای هرطوفان،لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه و

اجابتی نزدیک برای هر دعا

سخن آخر آن که عیب کارم در اینجاست که من

«آنچه هستم»

را  با

«آنچه باید باشم»

اشتباه می‌کنم! خیال می‌کنم که آنچه  که باید 

باشم هستم، در حالی ‌که  آنچه که هستم نباید باشم.



+ نوشته شده در جمعه 10 آبان 1392 ساعت 02:03 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



بـہ سـاבگـے یکــ لبخـنــב

مخـاطبــ خـآصــ مـטּ

بـہ سـاבگـے یکــ لبخـنــב

رهـایمـ کــرב...

"او" رفـتـــ...

و مــنـــ عـاشـقـانــہ هـاے

بـے مخـاطبـمـ را بـہ حـراجــ

گـذاشـتـــہ امــ



+ نوشته شده در جمعه 10 آبان 1392 ساعت 02:02 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



گفتی که مرا دوست نداری

گفتی که مرا دوست نداری گله‌ای نیست 

بین من و عشق تو ولی فاصله‌ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه، باید بروم حوصله‌ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله‌ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله‌ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله‌ای نیست

                                                        مریم حیدرزاده





+ نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392 ساعت 07:46 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



مهربانم ، اے خوب!

یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که این جا
بین آدمهایے، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو مے اندیشد
و کمے،
دلش از دورے تو دلگیر است ...
مهربانم ، اے خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایے هستے ، به سلامت باشے
و دلت همواره، محو شادے و تبسم باشد...
مهربانم ، اے خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستے و رویایش را، به شکوفایے احساس تو ، پیوند زده
و دلش مے خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، اے خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم ، اے یار ، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقـے ها را
از ته قلب و دلش مـے بوسد
و دعا مـے کند این بار که تو
را دلـے سبز و پر از آرامش ، راهـے خانه خورشید شوے
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبـے فردا برسـے
یاد قلبت باشد ...
مهربانم ، اے خوب!



+ نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392 ساعت 07:45 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



به چه کسی باید گفت؟

وقتی که وفا قصه ی برف به تابستان است

 و محبت گل نایابیست،

به چه کسی باید گفت : با تو خوشبخت ترین انسانم ؟

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1392 ساعت 09:20 ق.ظ توسط محمد | نظرات()



چـــه طولانـــی میشـــود ایـــن روزهـــا ...

چـــه طولانـــی میشـــود ایـــن روزهـــا ...


ایـــن نقطـــه چیـــن هـــای تـــا بـــه خـــدا...

 
هـــرقطـــره انگـــار کفـــاره ی یـــک گنـــاه اســـت !


چـــه سیلابـــی بـــه راه انداختـــه ام...

 
راستـــی ... تــــــو ...


کفـــاره ی کـــدام گناهـــم بـــودی ........؟!


 



+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 01:54 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



آنقدر نیامـدی که دســت به خــیانـــت زدم ...


آنقدر نیامـدی که دســت به خــیانـــت زدم ...

پاتـــوقِِِِ مان همــان جــای همیشــــگیـــــ است .....
.
.
.

با * خیالــــتـــــ *دستـــ به یکـــــی کرده ام ;

او مـــرا می بــرد به گذشــــته .....

من هم برایــش خــاطِــ ـ ـ ـ ـــره می بافــــم ....

فـــال قهــــوه میزند و نــفــــرین میکند !

نمیـــداند که ...

من می نوشــــــم فقط به سلامتیــــــــ ِ خودتــــــــــ ! ..


**********




+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 01:50 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



شب مظلومیت


 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 02:14 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



ما مردها....

ما مردها....

فقط دنبال یه دختر میدویم....

اونم دخترمونه....

موقعی که داره راه رفتن یاد میگیره....

تا نیوفته

                                                                           



+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 11:40 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



عجیب روزگاریست

عجیب روزگاریست این روزگار!!!!!! 

روزگاری پست ، بی ارزش و احساس فروش!!!

روزگاریست که تو باید خودت را سفت بچسبی مبادا احساست را بدزدند!! ...

روزگاریست که دل ها دیگر عاشق نمیشوند ... قلب ها از کار می افتند اما چشم ها

خیره به تن ها میماند و سپس تو را از خودت میدزدند با توهمی به اسم ِ عشق اما

گول نخورید " هوس " است

روزگاریست که احساست تنها برای ِ خودت با ارزش است و دیگر کسی قدرِ دوست

داشتنت را نمیداند ...

کسی قدر ِ تو را نمیداند ...

عجیب روزگاریست!



+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر 1392 ساعت 11:57 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



تو به من خندیدی و نمیدانستی

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی­دانستی؛

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب­آلود به من كرد نگاه؛

سیب دندان­زده از دست تو افتاد به خاك؛

و تو رفتی و هنوز؛

سال­هاست كه در گوش من آرام آرام؛

خش­خش گام تو تكرار­كنان می­دهد آزارم؛

و من اندیشه­كنان غرق در این پندارم؛

كه چرا باغچۀ كوچك ما سیب نداشت؛

                                    

                                                     

جواب فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم؛

چون كه می­دانستم؛

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛

پدرم از پی تو تند دوید؛

و نمی­دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛

پدر پیر من است؛

من به تو خندیدم؛

تا كه با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛

بغض چشمان تو لیك؛

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك؛

دل من گفت: برو!

چون نمی­خواست به خاطر بسپارد؛

گریۀ تلخ تو را؛

و من رفتم و هنوز؛

سال­هاست كه در ذهن من آرام آرام؛

حیرت و بغض تو تكرار كنان؛می­دهد آزارم؛

و من اندیشه­كنان غرق در این پندارم؛

كه چه می­شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛

 

 

                                                



+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر 1392 ساعت 09:30 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



نشد

نشد یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه

نشد یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه

من باشمو اون باشه هو ، یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه هو آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر


 



+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر 1392 ساعت 07:12 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



خــدایا ؟

خــدایا ؟

کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .

مــی خــواهـــمـــ در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . !

ایـن یـک اعــتـرافــــــ اســت . . .

مــن بــی او دوامــ نــمی آورمــ . . .

حــتــی تــا صــبح فـــردا . . !

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد 1392 ساعت 07:42 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



ماه من

سلام مــاهٍ مـــن!


دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود ..!



گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..



احوال مهتابیت چطور است ؟!


چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!


چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!


چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!


چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!


چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده!



راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ؟!


می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!


یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شوی …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند

 

 آســـمانت باشد!



تو فقط ماه من بمان و باش!



ماه من!


مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان ...



خلاصه کنم بهانه یٍ ماندنم مراقبٍ عشــقٍ من باش



+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد 1392 ساعت 04:45 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



یه حس عجیب

 

 


همیشــــه دلتنگی


به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست


گاه به علت حضور کسی در کنارت


استـــــــ

 

که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ





+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 06:28 ب.ظ توسط محمد | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]